خـو کـرده ام به درد ، به مـرهم نیــاز نیست
وقتی بهشت هست ، جـهـنـم نیــاز نیست
این جسم ســاخته شده از خاک و اشک را
دیــگر به هیچــگـونه ای از غــم نیــاز نیست
گفتم که... با خیال تو هم دلخوشم ، همین
بودن ... اگــر زیــاد ، اگــر کــم ، نیــاز نیست
حــالا که سنـگ جــای دلــت را گــرفته است
باران چه مثل سیل ، چه نم نم نیـاز نیست
وقتی که دست من به تو هــرگـز نمی رسد
دیـگــر به دل بــریــدنِ از هــم نـیــــاز نیست
تـنـهـــائی از عـواقـب دل بستنم به تـوست
خو کـرده ام به درد ، به مرهـم نیــاز نیست ...